مادر اي روياي سبز غنچه ها
مادر اي پرواز نرم قاصدک
مادر اي معناي عشق شاهپرک
تا دلم در بند بي تابي نبود
مادر اي زيباترين شعر خدا
با تمام وجود تقدیم میکنم به مادر خوبم اونکه وجودم از وجود او به وجود آمد
قصه سرگردانی
مادر اي روياي سبز غنچه ها
مادر اي پرواز نرم قاصدک
مادر اي معناي عشق شاهپرک
تا دلم در بند بي تابي نبود
مادر اي زيباترين شعر خدا
با تمام وجود تقدیم میکنم به مادر خوبم اونکه وجودم از وجود او به وجود آمد
قلبم محكوم شد به شكستن .....
غرورم محكوم شد به خردشدن.....
احساسم محكوم شد به بازي گرفته شدن.....
دلم محكوم شد به تير خوردن.....
چشمانم محكوم شدند به باريدن....
خاطراتم محكوم شدند به فراموش شدن ......
و اما....
عشقت محكوم شد كه اسير بشود در ميان قطره قطره خونم....
در ميان جاي جاي قلبم....
و در ميان تكه تكه هاي قلب تكه تكه ام.....
آدم بعضي وقتها براي دل ديگران بايد از دل خودش بگذره
يكي بود يكي نبود،
اوني كه بود تو بودي و
اوني كه نبود من بودم !
يكي داشت و يكي نداشت،
اوني كه داشت تو بودي و اوني كه تو رو نداشت من بودم!
يكي خواست و يكي نخواست،
اوني كه خواست تو بودي اوني كه بي تو بودن رو نخواست من بودم!
يكي آورد و يكي نياورد،
اوني كه آورد تو بودي اوني كه جز تو به هيچ كس ايمان نياورد من بودم !
يكي برد و يكي باخت،
اوني كه برد تو بودي
اوني كه دل به تو باخت من بودم!
يكي گفت و يكي نگفت،
اوني كه گفت تو بودي اوني كه
" دوست دارم "
رو به هيچ كس جز تو نگفت من بودم
برای تو برای خویش
چشمانی آرزو میکنم
که چراغ ها و نشانه ها را
در ظلمات ببیند
گوش
که صداها و شناسه ها را
در بیهوشی مان بشنود
برای تو برای خویش
روحی
که این همه را در خود گیرد
و بپذیرد
و زمانی
که صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد
از آن چیز ی که در بندمان کشیده است
سخن بگویم.
اگه تا روز قیامت داشتنت نباشه قسمت
چشم به راه تو می مونم با دلی پر از صداقت
اگه با اشکای گرمم دل سنگ برام بسوزه
اگه جسم من بپوسه بعد دنیای دو روزه
اگه نقش قصه ها شی
اگه مه رو قله ها شی
بری از من جدا شی
اگه باشی یا نباشی
نه فقط عاشقت هستم این تویی که می پرستم
سر سپرده تو هستم.......
مرا با آشیانه ای که با نام تو ساخته ام تنها مگذار
ترا در کدامین شب بجویم
وقتی که هر شب
هیات ترا
به وسعت گریه در می یابم
ای کاش در آسمان مه آلود ذهنم
به تمامیت تو دست می یافتم
آنگاه ....
خورشید خیال من می شدی
در روزهای سرد تنهایی !
مگه میشه یه پرنده بمونه بی آب و دونه
مگه میشه که قناری توی بغض آواز بخونه
اگه تو بری ز پیشم من همچون قناری میشم
که تو بغض و گریه هاش میگه میخوام با تو باشم
مگه میشه که ستاره توی آسمون نباشه
یا گلی با خاطراتم عطریه تونباشه
اگه تو بری ز پیشم من همون ستاره میشم
که تو هفتا آسمون میگه می خوام با تو باشم
با بغض درون سینه چه باید کرد ؟
آیا باید آنرا خورد ؟
یا باید گریست ؟
اما چگونه .....
در دامان چی کسی
در پناه شانه های چه کسی ؟
تو که نباشی گریستن بی معناست
نفس پوچ است
من می ریزم اشک را .....
و آرام آرام اشکهایم را
بر پهنه صورت جاری می کنم
تو عزیز خوشحال باش و پرواز کن ......
دوستی با هر که کردم خصم مادر زاد شد
آشیانه هر کجا بستم منزلگه صیاد شد
آنکس که با خون دل پروراندمش آخر آمد بر سر کار جلاد شد
چه دردیست در میان جمع بودن
ولی در گوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چو کوه بودن
ولی در چشم خود آرام شکستن
برای هر لبی شعری سرودن
ولی لبهای خود همواره بستن